مرا وسوسه کن!

دیشب دوباره حس کردم
غلظت مرگ را...
آن تصویر احمقانه در ذهنم.....
سیاه و سیاه تر....
ساعت ۳ صبح و آن وسوسه های خون آلود......
دوباره حسی عجیب از هیجانی مرده در ذهن....
بازهم مجبورم فیلم ببینم.....بزن......بکش...
این خسته ام میکند...
و این خستگی را به شدت دوست دارم..
یکی مرا کتک بزند....آنقدر که خون بالا بیاورم....
فکرش تشنه ام میکند...
اوه ه ه ه ه .....چه تنهایی مست کننده ای!..
چه تاریکی هیجان انگیزی...
و چه اوهام وحشت آوری....
کمی برایم از دراکولا بگو.....
چه وسوسه کننده از روی گردنم عبور میکند
این مایع قرمز پنهان در شاهراه حیات!!!.....
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 18:38 توسط امير
|