دیشب دوباره حس کردم

غلظت مرگ را...

آن تصویر احمقانه در ذهنم.....

سیاه و سیاه تر....

ساعت ۳ صبح و آن وسوسه های خون آلود......

دوباره حسی عجیب از هیجانی مرده در ذهن....

بازهم مجبورم فیلم ببینم.....بزن......بکش...

این خسته ام میکند...

و این خستگی را به شدت دوست دارم..

یکی مرا کتک بزند....آنقدر که خون بالا بیاورم....

فکرش تشنه ام میکند...

اوه ه ه ه ه .....چه تنهایی مست کننده ای!..

چه تاریکی هیجان انگیزی...

و چه اوهام وحشت آوری....

کمی برایم از دراکولا بگو.....

چه وسوسه کننده از روی گردنم عبور میکند

این مایع قرمز پنهان در شاهراه حیات!!!.....